پارک بانوان واقعیت یا خیال

چند وقتی می شود که مسئولان شهرداری و شورای شهر هرجا می نشینند از خدمت بزرگ خود به مردم الیگودرز یعنی ساخت پارک بانوان می گویند و به به و چه چه می کنند. حال این سؤال مطرح می شود که قضیه ی این پارک بانوان چیست ؟جواب آن بسیار ساده است پارک بانوان همان پارک شمال خیابان معلم است که بنده تا یادم هست آن پارک هم بوده و ساخت شهرداری و شورای شهر فعلی نیست و این توهین به مردم  است که مسئولان شهری به جای رسیدگی به وضع نامناسب شهر  ،پارکی را که بیست سال پیش ساخته شده به نام خود تمام کرده و با یک تغییر نام مدام از افتتاح یک پروژه بزرگ در الیگودرز خبر بدهند . به نظر ایشان مردم ما باید به خاطر پارکی که بیست سال پیش ساخته شده از شهرداری فعلی ممنون باشند ؟ به نظر یشان مردم ما این بیست سال این پارک را ندیده اند ؟

شاعر همشهری فریده چراغی


         كلاغ

قار قار ای سیه مست خبردار کلاغ

فالگوشم چه خبر تازه از آن یار کلاغ

فصل چندم شده از سال كه زرد است دلم

باز پاییز شده هی مکن انکار کلاغ

خواب ماندی مگرامروزکه شهر است وسکوت

بختکی شوم شده بر سرم آوار کلاغ

گل این چارقدم نقش دلی هست ،عزیزَ

تو نخواهي برسد موسم رگبار کلاغ

من و دیوار و دلی بی خبر از گردش سال

وبهارم شده این پرده ی گلدار کلاغ

نوک بزن راز مترسک بتكان بر سر باغ

پُرِ کاه است همین روح تلنبار کلاغ

نیست دیگر کسی آنسو که فرستد خبری

دست از این سر بی حوصله بردار کلاغ

فریده چراغی


"نه" بزرگ الیگودرز به شورای فعلی

نتایج شورای اسلامی شهر الیگودرز اعلام شد

هیچ کدام از اعضای فعلی رای نیاوردند

این نتایج بیش از هر چیز  نشان دهنده نارضایتی مردم الیگودرز از عملکرد شورا و وضعیت کنونی شهر است

تشکل مردم نهاد به سوی الیگودرز آباد برای شورای منتخب آرزوی موفقیت می کند

شعر از  شاعر همشهری سعید عسگری راد

از غسل شاعرانه اش برمی گشت

شعری که رفته بود دریا بیاورد

دریا بیاورد؟!       دریا تر بشود .

تا روی دوش ماه غم بیاویزد

ماه از آب ماهی شود         قرمز باشد

ماهی ماهی باشد.

  در قید نبودید

اصلا قید نبود

فقط بند بود و فاجعه.

دمای فاجعه بالا می رود

تب می کند

قرص کوچکی از ماه می خورد

از ماضی های بعید رد می شود

اسرار می کند

خودش را در «حلقوم آهن ها» می ریزد.

دمای فاجعه پایین می آید

تمام ماضی ها بعید می رسند کنار نامت.


  پیشانی ات طرح چلیپایی آب است و آفتاب داغدارت

سینه ات نی زاری مه گرفته

دستانت سواحل عشق است

که باد پرچمش را انداخت.

آغوشت     آسمانی که عبور پرنده را ممنوع نیست.


  حادثه از روی شمشیر ها پایین تر می آید

قافله غافل از نبودنت

قافیه را از زنگ ها می دزدد

انگشت شعر را می بُرند

می بَرند....

در تردی لب های شما هیچ شکی نیست

که مُشک را مُشک نخوانی و ...

مُسَلم است که مُسلم همیشه مختار است.

همه ی اپیزود ها تلاش کردند

از گودالی که دور سرت می چرخید پلان های شاعرانه بسازند

  شمشیر نام گلی بود که گلویت را بوسید.

سعید عسگری راد

شاعر همشهری یزدان مدنی


من هراسان از حضور و رخنه ی جاسوس ها

برده ام یاد تو را تا عمق اقیانوس ها

در کلیسا ها عبادت کردنم را دیده ای؟

شعر می سازم برایت با خود ناقوس ها

در حصار روسری ها گوشه چشمی ناز کن

ناز کن مثل عروسک های دختر لوس ها

مثل امواج غروب یک تلاطم خواب رفت

چشم وهم انگیز و آتشپاره ی کابوس ها

بر بلندی های رویاهای دور و برفگیر

دشمنی دارند با تو سرفه ها - ویروس ها

پر کشیدی بر بلندی های کوه قاف و بعد

شعله ور کردی خودت را دختر ققنوس ها

در ملامت های طوفانها سراغت گشته ام

مثل حال پاسبان ها- گشت نامحسوس ها

هم مسیر بادها کن خاطراتت را که من

گم شدم در سردی و خاموشی فانوس ها

یزدان مدنی