شعر از شاعر همشهری سعید عسگری راد
از غسل شاعرانه اش برمی گشت
شعری که رفته بود دریا بیاورد
دریا بیاورد؟! دریا تر بشود .
تا روی دوش ماه غم بیاویزد
ماه از آب ماهی شود قرمز باشد
ماهی ماهی باشد.
در قید نبودید
اصلا قید نبود
فقط بند بود و فاجعه.
دمای فاجعه بالا می رود
تب می کند
قرص کوچکی از ماه می خورد
از ماضی های بعید رد می شود
اسرار می کند
خودش را در «حلقوم آهن ها» می ریزد.
دمای فاجعه پایین می آید
تمام ماضی ها بعید می رسند کنار نامت.
پیشانی ات طرح چلیپایی آب است و آفتاب داغدارت
سینه ات نی زاری مه گرفته
دستانت سواحل عشق است
که باد پرچمش را انداخت.
آغوشت آسمانی که عبور پرنده را ممنوع نیست.
حادثه از روی شمشیر ها پایین تر می آید
قافله غافل از نبودنت
قافیه را از زنگ ها می دزدد
انگشت شعر را می بُرند
می بَرند....
در تردی لب های شما هیچ شکی نیست
که مُشک را مُشک نخوانی و ...
مُسَلم است که مُسلم همیشه مختار است.
همه ی اپیزود ها تلاش کردند
از گودالی که دور سرت می چرخید پلان های شاعرانه بسازند
شمشیر نام گلی بود که گلویت را بوسید.
سعید عسگری راد
این تارنما وابسته به تشکل مردم نهاد "به سوی الیگودرز آباد "می باشد