شعر محمد حسن حاتم دوزانی
بازگرد ای خاطرات کودکی، برسوار اسبهای چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند یادگاران کهن ماناترند
درسهای سال اول ساده بود آب را بابا به سارا داده بود
روزمهمانی کوکب خانم است سفره پر از بوی نان گندم است
درس پند آموز روباه وخروس روبه مکارو لوس و چاپلوس
کاکلی کنجشککی باهوش بود فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز وسرمای شدید ریزعلی پیراهنش را می درید
پاک کنهایی زپاکی داشتیم یک تراش سرخ ولاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت دوشمان ازحلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود برگ دفتر هایمان ازکاه بود
مانده درگوشم صدای چون تگرگ خش خش جاروی بابا روی برگ
همکلاسی های من یادم کنید باز اندر کوچه فریادم کنید
کاش هرگززنگ تفریحی نبود جمع بودن بود وتفریحی نبود
کاش می شد بازکوچک می شدیم لااقل یک روزکودک می شدیم
یاد آن آموزگارساده پوش یادآن گچها که بودش روی دوش
ای معلّم نام وهم یادت بخیر یاد درس آب وبابایت بخیر
ای دبستانی ترین استاد من بازگرد این مشقها راخط بزن...!
شعر ارسالی از دوست عزیز محمد حسن حاتم دوزانی
این تارنما وابسته به تشکل مردم نهاد "به سوی الیگودرز آباد "می باشد